این داستان ادامه دارد... - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 20:08
سلامسعی میکنم طوری جلوه بدم انگار شرایط عادی شده...ولی واقعا اینطور نیست!همچنان دلم شکسته مخصوصا با اتفاقات اخیر...دلم خیلی میگیره...جدیدا قلبم درد میکنه...نمیدونم..خدا عاقبتمونو بخیر کنه ... و صبرمونو زیاد...همینقد بگم ک جزییاتو تو اون وبلاگ نوشتم ولی قسم خوردم ک دیگ خونه مادرشوهر نرم
له! - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 20:08
کاش بفهمی چقدر لهم...له!! بخاطر کارهات!
مرگ تدریجی یک رویا - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 6:46
زندگیمون باید اسمش این میشد...مرگ تدریجی یک رویا! چقدر غصه بخورم ک چرا نمیخوای منو و چقد زجه بزنم پات؟از همه متنفرم و خسته
شروع قصه پر غصه یک مادر! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:18
یکی بود یکی نبود...یک روز از روزایی ک دورم پره گرگ بود... و به خیال خودم میگفتم پاکدامن باشم برای مردی ک بالاخره بهش میگم:" خاک قدم هایت سرمه چشمم باد خوش امدی!!"بعدش باهم پله پله میریم تا بهشت... خخخ
تنفر1 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:18
اگه فکر میکنی تو این جهنم حالت بهتره و لذت میبری... خوش باش! #ازت متنفرم...
اندراحوالات روز سوم عید!!!!1398 - تاریخ: 1398/3/13 ساعت: 21:30
امروز از صبح ک پاشدم دلم هنووز شکسته بود... اروم نبودم...به هرترتیبی بود رفتیم بازار ک برام کفش بخریم...تمام بازار دلم پیش حرفای دیشبت بود...تشری ک یک ماهه همراته ...اینا یک لحظه فکرمو ازاد نمیکنه...
جدیدترین موضوع بحث 1 - تاریخ: 1398/3/13 ساعت: 21:30
یه وبلاگ ساختی ب اسم مینویسم تا بدانی ک دوستت دارم و گاهی اشتباه در برداشت هاست!خودت هر وقت حالت بده...اشتباه برداشت کردی و ناراحتی... یا میخوای منو بچزونی میری توش مینویسی!قبول باشه!!پدرجونم مریضه...
خبری خوب... - تاریخ: 1398/3/13 ساعت: 21:30
ی خبرایی در راهه و ی مهمون کوچولو داریم...همه چی روالش تغییر کرده و خدا رو شکر آرامش برگشته ب زندگیمون...الهی شکرت اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
شب جمعه - تاریخ: 1398/3/13 ساعت: 21:30
چقدر امروز دلگیر بودم...چقدر برای حاج اقا غصه خوردم...امروز اولین بار رفتیم دیدنش...چقدر ماه بود ماه...دلم تنگ شده برات حاج اقای قشنگم...خدا رحمتت کنه...همش ب یادتم برات قران میخونم برات صلوات میفرستم و تو سه باره ک ب خوابم اومدی...دفعه اخر ک اومدی ازت خواستم پیش بابا هم بری ...تا اینکه بابا هم دیشب...
شب امتحانت... مردود شدی!! - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
دیشب خیلی دلم تنگ بود...خیلی...کلی برای اقاجون گریه کردمو براش نماز خوندم...امروزم خیلی گرفته بودم... تو اداره هم خیلی خسته بودم...نمیدونم چرا این روزا اینقدر بی انرژی و کسلم....ولی چون تو امتحان کام
شکستگی دل... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
دلم خیلی تنگه... خیلی... امشب مث دیشب جداییم و دوروزه همو ندیدیم... امشب گفتی دوست داری مغزت اروم باشه... دلم شکست... خیلی سخته تمام روز تو نگرانی باشی که کی ببینیش ولی یهو همچین حرفی بشنوی... شاد ترین روزهای جوونیمو ازم گرفتن...الهی ک یک روز شاد نبینن...حال خوبی ندارم... خیلی خساست پدیده رذلیه...حت...
حس فوق العاده ی نوشتن و ثبت شدن.... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
با خوندن نوشته هام همون حسی بهم دست میده ک اون زمان داشتم مینوشتمشون... با شادیها شاد میشم و با غصه ها گریه میکنم...همه چی برام تازگی داره... خیلی خوبه ک ثبت میشه...خیلی... پیشنهاد میکنم بنویسید حتی ماهی یکبار...عالیه این حس...
ابان97 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
مضحلم:( حس بدی دارم و از خودم اصلا راضی نیستم...... خدایا خیلی دوستت دارم...کمکم کن نمازام اول وقت و مرتب باشه....... اگه ذکری چیزی بلدید برای به دست اوردن توفیق نماز اول وقت بهم بگید خیلی نیاز دارم نوشتن خیلی خوبه... احساس پوچی دارم مخصوصا اینکه......
آذر97 - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
آذر97هم گذشت... سالگرد ازدواجمون که بسیار تابلوعانه!گذشت...و من سرکار بودم.. یکم حالم گرفته ست... ناگهان زود دیر می شود...
من 21 سال نیستم! - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 16:38
اینکه وبلاگم تو 21 سالگی موند باعث شد ک فراموش کنم چند سالمه!من متولد1372 ام!یعنی25 سالم!اصن باور کردنی نیست! چقدر زود میگذره... ولی از18 سالگی عاشق25 سالگی بودم..نمیدونم چرا ولی خیلی حس خوبیه که نسبت
دلنوشته - تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 13:00
زندگی هرکسی فراز و نشیب زیاد داره...دلم خیلی امشب گرفته...اکثرا سعی میکنم مثبت بنگرم  ولی گاهی مث الان کم میارم و دلم میخواد برای یک دقیقه هم که شده برگردم یکسال قبل...کاش زندگی مثل این وبلاگ بود....میشد برگشت...خیلی سخت شده زندگی برام...خیلیگاهی ب استانه انفجار میرسم...#خدایا حقم این نیست...کمکم کن...
ممنونم خدای قشنگم - تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 9:22
بعد از مدت ها سلام... همیشه همه چیزهای خوب مال یک نفر نمیشه...خدا رو شکر که همه چیز خوبه...ما برای از بین بردن نواقص در زندگیمونه ک تلاش میکنیم...بهاطر وجود یک پدر دلسوز و مهربون...بخاطر مادری صبور و همه چی تموم...بخاطر خواهر برادرایی نازنین...و از همه مهمتر همسری مهربون و پرتلاش ..خدا رو شکر میکنم ...
بعد از عروسی... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
بالاخره عروسی تموم شد ...عالی گذشت...البته ی جاهایی سخت بود ولی ارایشگاه و اتلیه و تالارها حرف نداشت...خوب بود الهی شکر ...الان خونه خودمونیم دوتایی ...خدا رو شکر بخاطر تموم نعمتهات شکرت...خدایا خودت همه چیو راس&#1
کافر! - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 1:39
آدم بعضی وقتا با دیدن رفتار دیگران و دخالتهای خانواده شوهر کافر میشه!!! یعنی من که اینهمه صبوری کردم اینهمه دعا کرد&
12روز مانده ب عروسی - تاریخ: 1396/9/9 ساعت: 1:39
کارتها اماده شده در حال نوشتنیم...خدا رو شکر خونه هم اماده ست خیلی ممنونم ازت بابای عزیزم😍😍 یک تنه تمام سختی هارو خ&#1